سلام
یه شعر نیمایی که پاییز ۸۵ گفته شده : ( نقد یادتون نره )
کودکی
من ز جنگل های زیبای شما چیزی ندیدم
می روم سوی کویرم
شاعری می گفت آن روز: "هر کس کویری جز زمین دل ندارد"
از درخت و آب جنگل های زیبای شما چیزی ندیدم
می روم سوی کویرم
شاید آنجا زمزمی جاری شود
یعنی آن کودک منم؟!
گردش و بازی به همراه برادر ها به من حالی نداد
یک نفر چاهی نشان من دهد
در مسیر کاروانی،
یا که نه بی کاروان!
من بمانم تا زمانی که شوم یوسف در آن
مرد زندان
یعنی آن کودک منم؟!
ای خدا یعنی منم من یک خزان بی بهار؟!
باز گشتم بی قرار
الفرار !
الفرار از این خزان بی بهار
یاد آن ایام یک رنگی به خیر
وای بر من، وای مسجد، وا ز دیر
ای خدا کو کودکی، کو سادگی
بی تظاهر بودنم،کو بچگی
ای خدا و ای خدا و ای خدا
کودکی را باز گردانش به ما
یعنی آن کودک منم؟!
یک پیام غیر بازرگانی ...
پیش نهاد می کنم حتما کار های سید حسن حسینی رو بخونید . دست کم کتاب نوش داروی طرح ژنریک که کار های زیبای تاجر و شاعر و ... داخلشه . باور کنید چیزی تو جیب من نمیره ، به جون خودم راست می گم !!
کی گفته ... ؟!! ( یک طرح )
می گن شاهنامه آخرش خوشه . ولی وجداناً چند نفر شاهنامه رو تا آخر خوندن ؟! خب من که نخونده آخرش رو هم دیدم . شما هم ببینید :
آخر شاهنامه
ابری بود
گفتند : شاهنامه آخرش خوش است ...
اما
"مه" بود
با تشکر از تذکر به جای امیر ، باید بگم شعر پایان پیش گفتار ، کار خودم نبود .
از همه دوستانی که قبلاً نظر دادند تشکر می کنم . امیدوارم معنای کنایی رو گرفته باشید . یادتون نره .
|
+| نوشته شده توسط
مهدی حمیدی در چهارشنبه پنجم دی 1386
|